بحر طویل - مرددهاتی وآسانسور
بحر طویل همچنانکه از نامش پیداست وزنی برای شعر است که مصرع ندارد و هر بند آن که شاید
چند سطر باشد همانند مصرع بوده که اصطلاحا بند میگویند و یک بحرطویل ممکنست چند
بند داشته باشد . این بحر مخصوص عرب بوده و از زمان صفویه در ایران متداول شد واغلب برای
طنز ویا هزل بکار میرود . البته برای موارد جدی نیز استفاده شده است . از گویندگان معروف
این سبک شعر در عصر حاضر مرحوم اقای ابوالقاسم حالت (معروف به هدهدمیرزا) هستند و بیش از
چهل بحر طویل سروده اند که یکی از آنها که در قالب طنز میباشد جهت نمونه و آشنائی بیشتر
ذیلا درج میگردد . بانام مرد دهاتی و آسانسور . هر بند معمولا در یک نفس وپشت سرهم
خوانده میشود: مرد دهاتی وآسانسور
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیارمدیدی وتقلای
شدیدی به کف آورد زر و سیمی و روکرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان زسر شوق و شعف
گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب
نگران گشته به هر کوچه و بازارو خیابان و دکانی .
***************************
درخیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظرافکند و شد از دیدن آن خرم و
خرسند و بزد یک دوسه لبخندو جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به
آسانسورو نپرسید که آن چیست ؟ برای چه شده ساخته یابهر چه کاراست ؟ فقط کرد بسویش
نظروچشم بدان دوخت زمانی .
***************************
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد برآن دگمه پهلوی آسانسوربه انگشت فشاری وبه یکباره چراغی
بدرخشید و دری واشدوپیداشد ازآن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست.
دهاتی که همانطوربه آن صحنه جالب نگران بود ز نودید دگر باره همان در به همان جای زهم
وا شد و این مرتبه یک خانم زیباو پریچهره برون آمد از آن . مرد بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شدو
حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابدا نیست نشانی.
*************************
پیش خود گفت که ما درتوی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم
به چشم خودمان همچو فسونکاری و جادو که در این شهر نمایندو بدین سان بسهولت سر یک ربع
زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبردارکه آرم
زن فرتوت و سیه چرده خود نیز بهمراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سرپیری
برم از دیدن او لذت و وبااو به ده خویش چوبرگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما همه ده را
بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهراست اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت
برون آید از آن خانم زیبای جوانی .
باسلام گرم و صمیمی به شما دوست گرامی